ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

140

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) ديگر را ديد و او هم همانگونه پاسخ داد . صله گفت : بهره‌ام از اين هم همانگونه است كه از آن دو بود . او را هم رها كرد و به راه خويش رفت . گويد : صله به هنگامى كه در دره‌اى بسيار باريك مىگذشت كه فقط آسمان را مىديد آوايى شنيد مركوبش ازم آن آوا بيم زده شد و روى دو دست خود برخاست . « 1 » صله به پشت سر خود نگريست ناگاه دستمالى را ديد . پياده شد و از تنگى آن تنگه نتوانست مركوب خود را سر و ته كند . به هر حال آن دستمال را كه بر دور زنبيلى بسته بودند كنار پاى مركوب پيدا كرد و ديد در آن زنبيل خرماى رطب تازه است . از آن خرما چندان خورد كه سير شد و به راه خود ادامه داد شبانگه كنار صومعه راهبى فرود آمد . راهب خوراكى را كه داشت پيش صله آورد . صله از خوردن خوددارى كرد . راهب گفت : اى بنده خدا چرا از اين خوراك من نمىخورى من كه همراه تو زاد و توشه و خوراكى نمىبينم . گفت : آرى به زنبيل خرماى تازه‌اى دست يافتم . راهب گفت : آيا چيزى از آن باقى مانده است ؟ گفت : آرى . گفت : به من هم از آن بده تا بخورم . صله زنبيل را به او داد . راهب گفت : اى بنده خدا اين خوراك از جانب حق به تو داده شده است ، مگر نمىبينى كه درختان خرما خالى از برو بارند وانگهى موسم خرما نيست . معاذه مىگويد - ظاهرا اين زن همسر صله است « 2 » - صله آن دستمال را پيش ما آورد و روزگارى پيش ما بود و نفهميدم چگونه از ميان رفت . اسحاق بن سويد كه راوى اين روايت است دربارهء لغت دستار كه در متن آمده توضيح داده است كه به معنى پوشش هم به كار رفته و اين ابيات را شاهد آورده است : « اى ام اسود - نام معشوقه يا همسر - همانا موهاى سرم از رنگ تازه‌اى پوشيده شد - سپيد گرديد - اگر جوانى را مىفروختند به فروشنده هر چه مىخواست مىپرداختم ، ولى جوانى همين كه پشت مىكند به جايى مىرود كه دسترسى به آن ناممكن است » . « 3 » گويد اسماعيل بن ابراهيم اسدى ، از يونس ، از حسن بصرى ما را خبر داد كه مىگفته است * ابو صهباء صله بن اشيم مىگفت كه از راههاى حلال به جستجوى مال دنيا پرداختم

--> ( 1 ) اين داستان به صورت بهتر و صحيح‌تر در صفة الصفوة ، ج 3 ، ص 141 آمده است و در هر دو نسخه طبقات آشفتگى ديده مىشود ، با توجه به هر دو متن ترجمه شد . ( 2 ) از روايت آخر كه در شرح حال صله آمده است معلوم مىشود كه همين بانو همسر او بوده است . ( 3 ) الا يا ام الاسود ان رأسى * تغشّى لونه سبّ جديد فلو ان الشباب يباع بيعا * لا عطيت المبايع ما يريد و لكنّ الشباب اذا تولّى * على شرف فمطلبه بعيد